چیزه…
اینکه ، بعد چهار هفته که مردم دهات هی میرفتن و می اومدن تا شاید نظر کدخدا برگرده و دهقان فداکار و به جای چوپون دروغگو منسوب کنه ، به نظر میرسه دهات آروم شده و مردم دارن زندگی عادیشون و می کنن..
امروز صبح مشت علی مثل همیشه صبح خروس خوون گاوش و برداشت برد چرا…
حاج میرزا هم (که قبلاً در موردش توضیح دادم) امروز خیلی راضی تر به نظر میرسید ، اخه میگفت : تو این روزها مردم دهات زیاد ازش خرید نکردن یا دکونشو بسته تا نکنه دزدی ، چیزی بشه…
یه شایعه هم از دیروز تو ده پیچیده ، بی بی ام از زن مشت علی ، اونم از زنای دهات بالا شنیده که کدخدا پسرشو می خواد بعد خودش کدخدا کنه. و چون فکر میکرده که دهقان فداکار شاید مقاومت کنه ؛ چوپون دروغگو و به جاش انتخاب کرده…
البته پسر کدخدا ، شاگرد استاد مفتاحه ( مکتب دار ده) هم هست ؛ که پدرم در موردش خیلی تعریف کرده…
اینکه کدخدای قبلی و دوست نداشت و پشت اون تو کلاساش بد میگفت یا اینکه اصلاٌ دهقان فداکار و دروغگو میدونه و میگه : اونی که ده و نجات داد ، دهقان فداکار نبوده ، مأمورای راهداری بودن… خدا رو شکر که همه از رادیوملی شنیدن که از دهقان فداکار چه جوری تو شهر استقبال کردن ؛ تازه اسمش هم بردن تو کتابا ؛ تا همه یادشون بمونه ، علی الخصوص استاد مفتاح..